...(بچه دوان دوان وارد اتاق میشود از شوق ، دفتر را در کیف نگذاشته و از مدرسه تا خانه را یکنفس دویده ) بچه : مامان بیست شدم ….بیست شدم مادر : افرین (ناگاه یاد ……) حالا برو لباستو درار با خواهرت بازی کن … بچه: مامان پلو میخوام ، خودت گفتی بیست شی پلو درست می کنم …..من پلو میخوام (این مکالمه چند دقیقه ای ادامه پیدا می کند اما شاه بیت کلام بچه همان است ..من پلو میخوام ) مادر شانه بچه را میگیرد و بسمت در هل میدهد ، شاید بچه ناراحت شود و قهر کند و فعلا مادر راحت شود بچه پایش به چیزی گیر می کند و از پشت بزمین می افتد سرش به لبه ای میخورد کف اشپزخانه غرق خون است ...
دختره نوشت: این هم از اون چیزهاست که دل آدم رو می پکونه. فاجعه.
دختره نوشت: این هم از اون چیزهاست که دل آدم رو می پکونه. فاجعه.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر